Skip to main content

از دایره صبحگاهی تا سکوت عصر؛ یک روز با مینا در مهدکودک

میناکشی شرما از سال ۲۰۲۳ به‌عنوان مربی در این مهدکودک کار می‌کند.
Foto: Nilab Langar
میناکشی شرما از سال ۲۰۲۳ به‌عنوان مربی در این مهدکودک کار می‌کند. Foto: Nilab Langar

ساعت ۷:۵۶ صبح است. میناکشی شرما، مربی گروه «آفتاب» در مهدکودک «Ev. Kita Johanneskirche» در هامبورگ، وارد دهلیز طبقه اول می‌شود. اتاق هنوز نیمه‌تاریک و ساکت است.

سکوت دهلیز مهدکودک پیش از آغاز روز Foto: Nilab Langar

کیفش را روی میز می‌گذارد، چراغ‌ها را روشن می‌کند و پنجره‌ها را نیمه‌باز می‌گذارد تا هوای خنک صبح وارد شود. بعد صندلی‌ها و میزها را مرتب می‌کند؛ پیش از شروع روز، همه‌چیز باید آماده باشد.

چند دقیقه بعد، اولین کودک وارد اتاق می‌شود؛ دخترکی با موهای طلایی که مستقیم به سمت مینا می‌رود و چیزی آرام در گوشش می‌گوید. مینا خم می‌شود، لبخند می‌زند و چند جمله کوتاه با او حرف می‌زند. بعد کودک به گوشه اتاق می‌رود و مشغول بازی می‌شود.

میناکشی شرما در سال ۲۰۱۳ همراه همسر سابق و تنها پسرش از افغانستان به آلمان آمد. او از اقلیت هندوهای افغانستان است. درخواست پناهندگی‌اش در نخستین مرحله رد شد و حکم اخراج دریافت کرد. چند سال بعد از همسرش جدا شد و در سال ۲۰۱۸ اجازه اقامت گرفت. حالا با پسر ۱۶ ساله‌اش در هامبورگ زندگی می‌کند. او می‌گوید: «آن زمان فکر نمی‌کردم روزی مربی مهدکودک شوم.»

مینا می‌گوید کار با کودکان مسیر زندگی‌اش را تغییر داده است. Foto: Nilab Langar

حدود ساعت ۸:۳۰، در اتاق مدام باز و بسته می‌شود. کودکان یکی‌یکی می‌رسند. بعضی‌ها بی‌درنگ سراغ اسباب‌بازی‌ها می‌روند، بعضی دیگر هنوز کنار والدین می‌ایستند. صداها آرام‌آرام روی هم جمع می‌شود. مینا می‌گوید: «صبح‌ها معمولاً آرام شروع می‌شود. اول فقط یکی دو کودک می‌آیند. بعد کم‌کم اتاق پر می‌شود.»

گروه «آفتاب» حدود ۱۹ تا ۲۰ کودک دارد و مینا تنها مربی ثابت آن است، اما برای مدیریت این تعداد کودک، یک همکار دیگر نیز او را همراهی می‌کند.

کودکان برای صبحانه به سالن غذاخوری می‌روند و مینا در اتاق می‌ماند تا کودکانی را که با تأخیر می‌رسند بپذیرد. پشت میز می‌نشیند و برنامه روز را یادداشت می‌کند.

اتاق ناگهان آرام می‌شود.
مینا لحظه‌ای سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «حتی روزهایی که با استرس و ذهن ناآرام از خانه می‌آیم، این‌جا که با کودکان سرگرم می‌شوم، همه چیز را فراموش می‌کنم.»

مینا از سال ۲۰۱۵ یادگیری زبان آلمانی را آغاز کرد و هم‌زمان، به‌صورت داوطلبانه در مهدکودک‌های مختلف کارآموزی انجام داد. همان تجربه‌ها مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.

او می‌گوید: «مسئولان مهدکودک به من می‌گفتند در ارتباط با کودکان و والدین توانایی خوبی دارم و باید این کار را حرفه‌ای ادامه بدهم.»

مینا در سال ۲۰۲۰ آموزش رسمی مربی‌گری را آغاز کرد و دوره دوونیم‌ساله را در سال ۲۰۲۳ به پایان رساند. از همان سال کارش را در این مهدکودک آغاز کرد.

با صدای کاسه تبتی، دایره صبحگاهی در مهدکودک آغاز می‌شود. Foto: Nilab Langar

ساعت ۹:۳۰ است. کودکان روی فرش دایره‌ای جمع شده‌اند. کاسه تبتی به صدا درمی‌آید و نام‌ها خوانده می‌شود. بعد چند سؤال کوتاه درباره روزهای هفته و تجربه‌های دیروز مطرح می‌شود. پاسخ‌ها گاهی درست و گاهی همراه تردید است، اما مربی فقط سؤال را تکرار می‌کند تا کودکان خودشان فکر کنند.

ساعت ۱۰:۰۰، بازی «کفش‌ها» شروع می‌شود. هر کودک یک کفش را زیر پتو پنهان می‌کند و باید حدس زده شود متعلق به چه کسی است. مینا می‌گوید این بازی برای شناخت و توجه به یکدیگر است.

بعد از آن، برنامه‌ها یکی‌یکی ادامه پیدا می‌کنند؛ بازی، موسیقی و رقص. کودکان میان حرکت و خنده جابه‌جا می‌شوند و پیش از ناهار به حیاط می‌روند.

در همین زمان، مینا به گذشته برمی‌گردد؛ به روزهایی که تازه وارد تیم شده بود: «اول باید با همکاران کنار بیایی و بعد اعتماد والدین و کودکان را جلب کنی.»

او می‌گوید شروع کار برایش آسان نبود: «حس می‌کردم هنوز مرا کارآموز می‌بینند.» آن دوره هم‌زمان با کرونا بود و شرایط کاری متفاوت.

برای شناخت محیط، میان گروه‌های مختلف جابه‌جا می‌شد؛ تجربه‌ای که به گفته خودش «کمی شوکه‌کننده بود، چون هر گروه ریتم خودش را داشت.»

حدود یک سال پیش، با گرفتن مسئولیت گروه «آفتاب»، ثبات بیشتری پیدا کرد. اما مشکلات ساختاری و تغییر همکاران هنوز کار را دشوار می‌کرد؛ بخشی از کارها باید دوباره سازمان‌دهی می‌شد و او هم‌زمان باید اعتماد برخی والدین را بازسازی می‌کرد.

در یکی از موارد، شکایتی از سوی یک مادر مطرح شد که مدعی بود فرزندش در مهدکودک آسیب دیده است. مینا می‌گوید: «وظیفه من مراقبت از کودکان است، نه آسیب رساندن به آن‌ها.» بررسی‌ها نشان داد فقط یک درگیری کوتاه بین کودکان رخ داده و هیچ برخوردی از سوی مربیان نبوده است. سوءتفاهم برطرف شد و مادر عذرخواهی کرد.

مینا از تجربه‌ای دشوارتر نیز یاد می‌کند؛ زمانی که یک اتهام جدی‌تر باعث شد پرونده به پلیس و سپس دادگاه کشیده شود. در آن دوره اجازه نداشت تنها با کودکان کار کند، اما در نهایت دادگاه به نفع او رأی داد و پرونده بسته شد، زیرا هیچ مدرکی برای اثبات ادعاها وجود نداشت.

با گذشت زمان، شرایط برای او تغییر کرده است. مینا می‌گوید: «حالا جای خودم را پیدا کرده‌ام.» او اکنون مسئول یک گروه مشخص است و به گفته همکارانش، ارتباط‌ها بهتر شده و کارش ثبات بیشتری پیدا کرده است. خودش این تغییر را نتیجه تجربه، کار روزمره و شناخت بهتر محیط کار می‌داند.

حدود ساعت ۱۳:۳۰، آخرین کودکان مهدکودک را ترک می‌کنند. اتاق دوباره آرام می‌شود. مینا پنجره‌ها را می‌بندد، صندلی‌ها را مرتب می‌کند و چراغ‌ها را خاموش می‌سازد.

او حالا حدود ۳۰ ساعت در هفته کار می‌کند و درآمدش به حدود ۲۰۰۰ یورو خالص در ماه رسیده است. با این حال، می‌گوید زندگی برای یک مادر تنها همیشه آسان نیست.

«باید همه‌چیز را دقیق حساب کنی، اما مهم این است که روی پای خودت بایستی.»

در اتاق بسته می‌شود. روز کاری تمام شده است؛ روزی که برای مینا فقط مراقبت از کودکان نیست، بلکه بخشی از مسیری است که آرام‌آرام زندگی او را شکل داده است.

متن و عکس‌ها: نیلاب لنگر

امل را به آلمانی بخوانید

آلمانی را ترجیح می‌دهید؟ محتوا و به‌روزرسانی‌های امل را به زبان آلمانی بررسی کنید.

به آلمانی تغییر دهید