در ویکیپیدیا یا دانشنامه: ” تَبعید، به معنی اجبار کردن شخصی توسط یک حکومت برای زندگی در یک محل خاص را مینامند. در زمان تبعید شخص باید خود را بهطور دائم به مقامات تعیین شده معرفی کند و نباید در تمام مدت زمان تبعید اقدام به ترک محل تبعید نماید”.
این به اصطلاح تعریف کُلی تبعید است ولی شاید تبعید مفاهیم دیگری نیز داشته باشد و حتی برای هر شخص متفاوت باشد. حداقل از دیدگاه من، این کلمه امروزه، کاربردهای دیگری نیز پیدا کرده و حتی از حجم بار معنائیاش هم اندکی کاسته شده است، یا به نوعی؛ خلع سلاح شده است. امروزه ما به سادگی میگوئیم: هنرمند در تبعید، پزشک در تبعید، سیاستمدار در تبعید، خبرنگار در تبعید. ولی در بسیاری از این موارد، هیچ کداممان از سوی کشور میزبان دُچار اجبار برای سکونت در محلی خاص نشدیم و نیاز هم نیست همیشه خودمان را به مقامات آن کشور و محل معرفی کنیم و بقولی حاضری بدهیم.
حالا اگر از تعاریف خُشک و رسمی تبعید بگذریم، شنبه گذشته در فرانکفورت این روز با برنامههای مختلفی در نهاد و خانه کریسپو برگذار شد، که تیم خبری امل فرانکفورت به عنوان برنامهگذار، بخشی از اجراهای این روز را به عهده داشتند.

چشمانداز فرهنگی فرانکفورت و نقش رسانهها در اینزمینه:
برنامه املسالون بیشتر از یک اجرا بلکه مجموعهای از برنامههای فرهنگی بود.
فضا، بیشتر شکل یک جشن با برنامههای آگاهیدهی، فرهنگی و هنری را تداعی میکرد. مخاطبان و دوستان از سه زبان و فرهنگ که نمایندگی از سه بخش امل فرانکفورت یعنی ( فارسی، عربی و اُکراینی) را میکردند،آمده بودند. در همین حال، حضور مخاطبین فارسی زبان و عربی زبان در این جشن بسیار چشمگیر و پُرتعداد بود.
برنامه شامل میزگردی در مورد چگونگی شکلگیری چشمانداز فرهنگی فرانکفورت و نقش رسانهها در اینزمینه، گفتگوی تیم عربی با ( سینماگران عربی از گروه نوپای «کونترا» اجرای هنرحِنا و نقاشی روی دست از هنرمندان افغان و اُکراینی، اجرای ساز زیبای عود با سرایش آهنگ عربی توسط هنرمند جوان عرب، رقص هنرمندان اُکراینی، گفتگوی عکاسان در مورد تفاوت کار در تبعید و نمایشگاهعکس از سه هنرمند عکاسافغان، و در تعقیب آن؛ اجرای موسیقی زنده افغانستان بود.

شنیدن نواهایآشنا، قصههای آشنا:
ولی برای ماهایی که در غربت زندگی میکنیم و هر کداممان، خاطراتی را با خودمان یدک میکشیم که گاهی با دیدن شبیه آن؛ فرض کنیم، نوای خوشالحان ساز عود توام با سُرایش هنرمند عرب باشد، یا مثلا بیان خاطرهای از عکاسی در خیابانهای هرات، توسط عکاس افغان و یا رقص دستجمعی و پُر شور تیم دختران اُکراینی، آنهم در زمانی که حدودا ۵ سال از زمان جنگ روسیه و اُکراین میگذرد و اُکراین هر شب و روز آبستن لحظاتی پُر از صدای آژیر و هشدار و صدای بُمب و موشک است، و یا صدای تبله و رُباب وقتی آهنگ « بیا بریم به مزار» را مینوازند؛ و تو میفهمی، ۲۰ سال دیگر هم شاید نتوانی مزار را ببینی. هر کدام اینها شاید یک اجرا باشد ولی میتواند همزمان اشکی سرگردان گوشه چشمها هم باشد. شاید در اوج رقص؛ دلتنگی شدیدی از نبودن عزیزان هم باشد و شاید وقتی همه میخندند، شما یادتان از سخنان مادرتان پُشت تلفن بیاید که میگفت: میگذرد و حال ما خوب است و تو میفهمی، حالشان خوب نیست.
تفاوت کار عکاسی در تبعید و شباهت صحنههایی که یادآور خاطراتاند:

در قسمتی از اینبرنامه من با دو مهمانم که هر دو عکاس بودند در مورد تفاوتهای کار عکاسی در خانه و در غربت حرف زدیم. به طور نمونه، شکیب زیرک، که حدود سه سال است، به آلمان آمده و در ایالت راینلدفالز زندگی میکند. او قبل از آمدن به آلمان در افغانستان در یک دانشگاه خصوصی ادبیات تدریس میکرد، و هرازگاهی عکاسی میکرد. او بیشتر عکاسی خیابانی انجام میدهد و به عکاسی طبیعت نیز علاقه دارد. از او در مورد تبعید و این که چه حسی در این مورد دارد پرسیدم؟
او گفت: “ تبعید برای من به مصابه یک « مجسمه بیحرکت است». من خودم را در این مجسمه میبینم. اتفاقا هراز گاهی که مجسمههای بیحرکت را در پارک یا فضای باز میبینم، عکاسی میکنم”. او دو عکس به نمایشگاه کوچک ( امل) آورده بود که هر دو، نمایی کلوزآپ از دو مجسمه بیحرکت هستند.
او افزود: “ من این جا گاهی فکر کردن را از یاد میبرم. چون اینجا من کار چندانی هنوز نمیتوانم انجام دهم. در حالی که در افغانستان من همزمان که استاد دانشگاه بودم؛ متصدی یک رادیو نیز بودم و در زمینههای فرهنگی هم فعالیت داشتم. اما این جا باید منتظر بمانم کسی برایم کاری انجام دهد. گاهی کارمند ادارهکار به زندگی و آیندهام تصمیم میگیرد و گاهی حتی معلم زبان برایم تصمیم میگیرد“.
از رامین محبت، که حدودا ۱۰ سال است آلمان زندگی میکند، زبان را بخوبی یاد گرفته و درحال حاضر، عکاس رسمی شهرداری هوفهایم است و همزمان بصورت خوداشتغال، به عکاسی میپردازد؛ پرسیدم: آیا تبعید و جدائی از خانه و خانواده روی کار عکاسی و نحوه دید تو به سوژهها و انتخاب آنها تاثیری داشته است؟
او گفت: “ من قبل از این که به آلمان بیایم، به عنوان عکاس خبرنگار جنگی ایفای وظیفه میکردم. و بعد از ورودم به آلمان، با انتخاب خودم، دیگر نخواستم در اینزمینه و یا زمینه گزارشگری اجتماعی سیاسی ایفای وظیفه کنم و ترجیح دادم به ثبت تصاویر از زیبائیهای طبیعت و رویدادهای زیبا و قشنگ بپردازم؛ این موضوع استایل عکاسیام را کاملا تغییر داد“.
سه روز در زندان بخاطر عکاسی از یک درخت:
دوباره از شکیب پرسیدم: تو در آلمان چه آزادیهایی در زمینه عکاسی داری که در افغانستان یا تابو بود و یا کاملا ممنوع و یا برعکس این ؟ او گفت: “ در دوره اول اشغال افغانستان توسط تالب.ان در سال ۲۰۰۱، او مجبور شده بود، سه روز در زندان بماند، چون با دوربین آنالوگش عکسی از یک درخت گرفته بود. او افزود در افغانستان عکاسی از هر چیزی تقریبا ممنوع است.
خندیدن، عکاسی کردن، عکس گرفتن از خانمها، عکاسی از دستان حنا بسته شده و در کُل نمیدانی، چه چیزی واقعا جواز دارد و چه چیزی جواز ندارد“. “ در افغانستان داشتن دوربین و حمل آن در خیابان، خودش مشکل ساز است “. او افزود: “ در افغانستان، حتی اگربا رسوم و عنعنات آن جا هم خودت را توافق بدهی، باز هم ترسی در وجودت است، که شاید از سوی این گروه به جرمی نکرده، محکوم شوی. اما در آلمان شما تمام آزادیها را برای گرفتن عکس دارید. شاید برای گرفتن عکس از افراد: باید قبلا اجازه بگیرید ولی از طبیعت و جاده و درخت و ساختمان و فروشگاه و جشن و شادی و ورزش نیازی به اجازه گرفتن ندارید و آزادانه میتوانید عکاسی کنید“.
در زمان عکاسی امنیت دادهها Datenschutz)) را جدی بگیرید:
از رامین پرسیدم: آیا در آلمان با موردی مواجه شده که گفته باشد: در موقعیتی مشابه من میتوانستم در افغانستان بدون مشکل عکاسی کنم، ولی در آلمان به هر دلیلی به مشکلی برخورده باشد؟

او گفت: “ توصیه من به همکاران عکاسم این است، که در آلمان موضوع امنیتدادهها را جدی بگیرند. معمولا کسانی که تازه میآیند، از این موضوع غفلت میکنند“ . او موردی را یادآور شد، که از او بخاطر یک عکس، که آن هم در فضای عمومی یکجشن از جمعیت و نه شخص گرفته بود، شکایت شده بود و او مجبور شده بود، تمام این پروسه زمانبر، کاغذبازی اداری را بپیماید. او گفت: “ اگر این جا زمانی در خیابان، عکاسی پُرتره میکنید، در قدم نخست حتما از سوژه اجازه بگیرید. و در بهترین حالت، فورم علاقمندی به این پُرتره را توسط سوژه به امضا برسانید“.
هیچجا حس وطن را تداعی نمیکند:
از رامین پرسیدم: از زمانی که به آلمان مهاجرت کرده است، آیا زمانی اتفاق افتاده که از یک قلعه، یک منظره طبیعی، یک دریاچه، یک کوه ویا حتی یک درخت عکاسی کرده باشد و این تصویر او را یاد تصویری مشابه در افغانستان انداخته باشد؟
او گفت: “ بله و افزود: من همیشه باید تصویر شهر محل سکونتم یعنی هوفهایم را تذکر دهم. او به عکس زیبایی که از یک ساختمان قدیمی در شهر هوفهایم که او به نمایشگاه (کوچک امل) آورده بود، اشاره کرد و گفت: در نزدیکی هوفهایم مسیری است که وقتی من و فامیلمان از آن جا رد میشویم، یاد پغمان ( شهری در افغانستان) میافتم، چون بسیار شبیه این صحنه است”.
او عکس بسیار چشم نوازی از آسمان خراشهای فرانکفورت را نیز با خودش به نمایشگاه آورده بود که خاطر نشان ساخت، برای گرفتن اش، حد اقل ۵ بار به این مکان رفته بود، و ساعتها منتظر شده بود تا نور و رنگ دلخواهاش را بتواند به تصویر بکشد.
این سوال مشابه را از شکیب هم پرسیدم: او گفت: “ من سپاسگذار تمام لطفهایی هستم که آلمان در قبال من و فامیلام انجام داده است، ولی افغانستان، چیز دیگری است. برای من: یک روستای افغانستان بهتر از نیویورک و فرانکفورت است“.
در آخر من به این نتیجه رسیدم که شاید این معنی تبعید و غربت و دوری باشد. ولی، امید به آینده است که همه ما را سرپا نگه میدارد. و جالبتر این که معنی « امل» هم یعنی امید.